|
بگذارید اگر هم نه بهاری باشم شاعر سوخته گلهای سهاری باشم می توانم که خودم را بسرایم هرچند نتوانم که هماهنگ قناری باشم معنی پیر شدن ماندن مردابی نیست پیرم اما بگزارید که جاری باشم کاری از پیش نبردم همه ی عمر ولی شاید این لحظه ی نایافته کاری باشد همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست نپسندید که در لحظه شماری باشم همه ی درد من اینست که می پندارم دیگر ای دوست من ، دوست نداری باشم مرگ هم عرصه ی بایسته ی این زندگی است کاش شایسته ی خاک سپاری باشم هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز گرچه رفتی برم حسرت روی تو نرفت در این خانه به امید تو باز هست هنوز روی سردری خونه گل های یاس بهاری یادته ازم گرفتی گفتی واسه یادگاری لای دفترت گذاشتی اسممو زیرش نوشتی گفتی تا اخر عمرت اونارو نگه میداری عمری رو سر دریمون گل یاس میادو میره اما هیچ کی تو دل ما جاتو هیچ وقت نمی گیره روزهای رفترو امروز همه رو مرور می کردم از توی اون کوچه بازم دوباره عبور می کردم انگاری دل دیگه رفته توی اون کوچه کسی نیست بو گل های یاس پونه دیگه اون عطر قدیم نیست بگو تو این همه سال ها مثل من کسی رو دیدی به کسی عاشق تر از من یه جای دنیا رسیدی منو کوچه چشم به راهتیم ما هنوز همبازیاتیم هر جای دنیا که باشی توی هر رویا باهاتیم اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران هم صدای شب من زندگی بودن نيست. در رگ سبز حيات جای پوسيدن نيست. زندگی چون نهری است که تمامش شکن است. زندگی بودن نيست ! زندگانی شدن است !!!
|





