|
به جنگ احساسم رفتم....
و با شمشیری خونین باز گشتم......
قلبم را کشته بودم ......
و
احساسات را... به تبعید در زمانهایی دور ............فرستادم
و در دادگاه وجدانم .....
برزخ تنهایی را محکوم شدم

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/1 و ساعت 13:22
|
سنگ شده ام....
انقدر گریه مکن....
آزارم می دهی.....
به گمانم به هنگام گریه های بی هنگامم....
به وقت بی اعتنائیهایت به آن همه احساسی که میرفتند تا با مرگ خود آغازی دیگر را به پایان رسانند......
همان هنگام که اشکی بر احساست چکید....
و من ... شرمگین ...و.نادم.. با دستانی لرزان....
مذاب احساسم را از بی تفاوت احساست می زدودم....
....
اری... همان وقت بود
که گویی .....باز تابی جادویی بر ما اثر کرد
و من تو شدم.....
و اکنون می بینم
تو من شدی......!!!
و حال ........ من دیگر .............
نه " من " را می شناسم.... نه "تو" را

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/1 و ساعت 13:21
|

عشقی دارم ......
در دل .....
و
..... تو..... انکارش می کنی... وآنرا نادیده می گیری...
من به راه خود ....
و ... تو به راه خودت ....
بیش از این بدنهء برهنهء احساسم را ....با بی رحم تازیانهء انکارت
شلاق وار پیوند مده. ...
از ریشه جداییم .....

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/1 و ساعت 13:17
|
ببخشيد ساعت چند است....؟
ديگر ساعت نمي بندم....
چه اهميت دارد .... كه اكنون به چه هنگام است... الان چه وقت است..........ساعت چند است......
آنگاه كه به مظلوميت همهء آن بي گناه لحظه هايي مي انديشم ...كه....
چه بي رحمانه كشتمشان.....
نابودشان كردم.....
و حيثيت را از آنها سلب نمودم....
تنها به آن دليل كه....
بي رحمي عشقت را به فراموشي زمان بسپارم......
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/1 و ساعت 13:15