تبليغاتX
; بچه های مثبت

به سراغ تو میایم؟...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2005/5/18 و ساعت 8:31

<!-- Start Danceage.com script -->
<script language="javascript1.2" src="http://www.danceage.com/scripts/rndalbum/rndalbum.php?lan=en"></script>
<!-- End Danceage.com script -->

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2005/5/16 و ساعت 9:7

اگر تو بازنگردی...

 

اگرتو بازنگردی

قناريان قفس ،‌ قاريان غمگين را

كه آب خواهد داد؟

كه دانه خواهد داد ؟

 

اگر تو بازنگردی

بهار رفته ،

     - در اين دشت برنمی گردد

به روی شاخه گل ، غنچه ای نمی خندد

و آن درخت خزان ديده تور سبزش را

                                     به سر نمی بندد

 

اگر تو بازنگردی

كبوتران محبت ، كبوتران جوان را

شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

شكوفه های درختان باغ حيران را

تگرگ خواهد زد

 

اگر تو بازنگردی

به طفل ساده خواهر

     كه نام خوب ترا

زنام مادر خود بيشتر صدا زده است

چگونه با چه زبانی به او توانم گفت

كه برنمی گردی

و او كه روی تو هرگز نديده در عمرش ،

و نام خوب تو در ذهن كودك معصوم

تصوری است هميشه ،

     - هميشه بی تصوير

     - هميشه بی تعبير

 

اگر تو بازنگردی

نهال های جوان اسير گلدان را

كدام دست نوازشگر آب خواهد داد

چه كس به جای تو آن پرده های توری را

به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد

 

اگر تو بازنگردی

اميد آمدنت را به گور خواهم برد

و كس نمی داند

كه در فراق تو ديگر

چگونه خواهم زيست

چگونه خواهم مرد....

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2005/5/12 و ساعت 6:10
دوستی

دوستی

 

دل من دير زمانی است که می پندارد:

"دوستی" نيز گلی است،

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ترد و ظريفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان اين ساقه نازک را

           - دانسته -

                   بيازارد!

 

در زمينی که ضمير من و توست،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است که می افشانيم.

برگ و باری است که می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .

زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت!

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد کرد .

رنج می بايد برد ،

دوست می بايد داشت !

 

با نلاهی که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

     مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

     ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

     عطرافشان

          گلباران باد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2005/5/12 و ساعت 6:3
دلم برای کسی تنگ است...

دلم برای کسی تنگ است...

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

     - به بادها می داد

و دست های سپيدش را

     - به آب می بخشيد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

     - نثار من می كرد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

     - درهمه حال

هميشه در همه جا

     - آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

     - پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

      - دگر كافی ست.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2005/5/12 و ساعت 5:58
نفرین

                                                   نگاهی يک جهان فرياد

نگاهی ، يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

قلب آسمان را سخت می کاويد،

می کاويد ، می کاويد .

زمين لرزيده بود اما

نگاهی از شرنگ درد مالامال

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد ،

می گرديد ، می گرديد .

زمين لرزيده بود اما ،

نگاهی آتشين ، چون خنجری خونبار ،

چيزی از خدا انگار ،

می پرسيد ، می پرسيد ، می پرسيد...

زمين ، همتای مادر ، قرن ها آن سادگان را

با همه توش و توان خويش می پرورد .

زگندم زار و شاليزار ،- پاس رنجهاشان - ،

سفره می گسترد ،

آب از چشمه می آورد!

همه شب ،

سر به دامانش ، کنار يکدگر ، افسانه می گفتند .

زمين ،

همتای مادر ،

بر سر بالينشان بيدار ،

تا آسوده می خفتند !

در آن دوران تاريک و تباه و تلخ بمباران ،

- تگرگ مرگ -

خزيده کنج پستوها

به زير بال هم ، همچون پرستوها

اگر خشت و گل آن بام ها - باری - نه چندان مرد ميدان بود

زمين ،

در زير پاشان ،

تکيه گاهی کوه بنيان بود !

چه نيرويی به جان او شبيخون زد ؟

که اين سرگشته ناگاه از مدار خويش بيرون زد!

زمين ، آن شب ، چه بدهنگام و بی آرام ، می لرزيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

زمين ، آن تکيه گاه ،

آن جان پناه ،

آن کوه ، آن نستوه ،

از بنياد می لرزيد ، می لرزيد .... می لرزيد !

می لرزاند ،

           می لرزيد

می پيچاند ،

           می لرزيد

می تاراند ،

           می لرزيد

می چرخاند ،

           می لرزيد

زمين آن شب ، چه وحشتناک ، ناهنجار ،

می کوبيد ، می پاچيد ، می پيچيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

صدای مهربان لای لايت کو ؟

لبت کو ؟ بوسه ات کو ؟ گونه هايت کو؟

نوازش های با جان آشنايت کو؟

بيا ، نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن !

بيا آن دست های گرم را پشت و پناهم کن !

 بيا

در اين سياهی ها ،

           نگاهم کن ! نگاهم کن !...

صدا با گريه می آميخت

صدا در گريه می آويخت

نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ،

که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت .

 

زمين لرزيده بود اما

نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

نگاهی از شرنگ درد مالامال

نگاهی غوطه ور در اشک

نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد -

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد

                                                 می گرديد

                                                           می گرديد....

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2005/5/12 و ساعت 5:56