تبليغاتX
; بچه های مثبت

 

انسان با سه بوسه تکميل مي شود

 

1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري

 

2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني

 

3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2007/2/5 و ساعت 15:33
دیروز

 

نمی خوام کسی بفهمه با رفتنت، شکستم

رفتی و تنهای تنها، با خیال تو نشستم

توی تقویم می نویسم، رفت و عاشقم کرد

دیگه دل خوشی ندارم واسه این روزهای دل سرد 

ولی تو، تویی که رفتی

حرمت عشق و شکستی

روی التماس چمشام ، چشمای نازت و بستی

منم و خاطره ی تو

منم  وقصه ی فردا

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2007/2/5 و ساعت 15:21
بوسه

بوسه زيباست نه براي هوس
پرنده زيباست نه براي قفس
دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن
با تمام وجودکاش مي شد
اشک را تحديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد
کاش مي شد
در ميا ن لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد
من
عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپيدن
و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم

من دنيا را به خاطر خدايش
خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
حرف آخر
عاشقتم

حالا اگه بگم مي خوام ببوسمت شايد بهتر باورم كني................

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2007/2/5 و ساعت 14:47
گلایه

با سلام خدمت همه دوستان عزیز

عزیزان من این همه زحمت می کشم و برای شما آپدیت می کنم ولی شما عزیزان هیچ نظری نمی دید به خدا نظرات شما باعث دلگرمی من می شه 

اگه از این به بعد نظر دادید منم آپ می کنم

در غیر این صورت با همه شماها قهر می کنم .

ولی با این حال همه شماها رو خیلی خیلی دوست دارم .

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/27 و ساعت 6:27
هفت شهر عشق

هفت شهر عشق
شهر اول : نگاه و دلربايي
شهر دوم : ديدار و آشنايي
شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي
شهر چهارم : بهانه،فکر،جدايي
شهر پنجم : بي وفايي
شهر ششم : دوري و بي اعتنايي
شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/25 و ساعت 5:56

دختر: مطمئنی که می خوای با من ازدواج کنی
پسر:بهت قول میدم
دختر :حتی با اینکه چشام نمی تونن ببینن
پسر :اره راستی اگه یه روز چشات خوب بشه بازم حاضری با من ازدواج کنی؟
دختر:شک نکن
به دختر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادی به چشمان او پیدا شده عمل
 با موفقیت انجام شد و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود پسر امد و دختر در کمال ناباوری دید که پسر نابینا بود
پسر: حالا باز هم حاظری با من ازدواج کنی؟
دختر:نه
پسر:اشکالی ندارد
پسر قبل اینکه برود خداحافظی کرد و گفت:اما این بار قول بده که مواظب چشمانت باشی
دختر گفت:نگران نباش
پسر گفت:چرا جای نگرانی دارد درسته حالا دو تا چشم عاریتی داری ولی مسئله اینه که معلوم شد تو با ان چشمها فقط نگاه می کنی نمی بینی

پسر چشمهایش را هدیه داده بود

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/25 و ساعت 5:45
ای عاشق در انتظار چه نشستی ؟

ای عاشق در انتظار چه نشستی ؟

در انتظار بادهای پاییزی . باران های بهاری . برگهای زرد و یا شک.فه های ارغوانی

انتظار بیهوده است , پنجره را باز کن , جدال را بشکن , غبار را بشوی و خاطره ها را با خاطره بسپار

تا پایان پایان ها ماندست این است زندگی ... این است روزگار ...!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/14 و ساعت 5:55
تنهایی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 23:36

بگذارید اگر هم نه بهاری باشم

شاعر سوخته گلهای سهاری باشم

می توانم که خودم را بسرایم

هرچند نتوانم که هماهنگ قناری باشم

معنی پیر شدن ماندن مردابی نیست

پیرم اما بگزارید که جاری باشم

کاری از پیش نبردم همه ی عمر

ولی شاید این لحظه ی نایافته کاری باشد

همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست

نپسندید که در لحظه شماری باشم

همه ی درد من اینست که می پندارم

دیگر ای دوست من ، دوست نداری باشم

مرگ هم عرصه ی بایسته ی این زندگی است

کاش شایسته ی خاک سپاری باشم

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز

گرچه رفتی برم حسرت روی تو نرفت

در این خانه به امید تو باز هست هنوز

روی سردری خونه گل های یاس بهاری

یادته ازم گرفتی گفتی واسه  یادگاری

لای دفترت گذاشتی اسممو زیرش نوشتی

گفتی تا اخر عمرت اونارو نگه میداری

عمری رو سر دریمون گل یاس میادو میره

اما هیچ کی تو دل ما جاتو هیچ وقت نمی گیره

روزهای رفترو امروز همه رو مرور می کردم

از توی اون کوچه بازم دوباره عبور می کردم

انگاری دل دیگه رفته توی اون کوچه کسی نیست

بو گل های یاس پونه دیگه اون عطر قدیم نیست

بگو تو این همه سال ها مثل من کسی رو دیدی

به کسی عاشق تر از من یه جای دنیا رسیدی

  منو کوچه چشم به راهتیم ما هنوز همبازیاتیم

هر جای دنیا که باشی توی هر رویا باهاتیم

اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
آئينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
ليخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوايت خاموشي جنونم
فرياد ها برانگيخت از سنگ کوه ساران
اي جويبار جاري! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران
گفتي:' به روزگاران مهري نشسته' گفتم:
"بيرون نمي توان کرد حتي به روز گاران "
بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران
بيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را اينکونه ياد گاران
وين نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقيست آواز باد و باران

 

هم صدای شب من زندگی بودن نيست.

در رگ سبز حيات جای پوسيدن نيست.

زندگی چون نهری است که تمامش شکن است.

زندگی بودن نيست ! زندگانی شدن است !!!

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 23:3

تقدیم به همه دوستای گلم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 22:59

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 22:56

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 22:45

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 22:35
یه سوال

روزی از من پرسید ، من رو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو ؟

خوب من هم راستش رو گفتم ، زندگیم رو .

و اون گریه کرد و رفت ،      ولی این رو ندونست که اون تموم زندگی منه !

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 0:47

ببین چه قشنگ دارن ابراز احساسات میکنن

یاد بگیر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 0:35
این گل تقدیم به همه شما عزیزان خواننده

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 0:21

نازنینم هیچ میدونی اکنون که برایت می نویسم همه وجودم در

 تمنای دیدارت می سوزد؟

 

هیچ می دونی برای اینکه دوباره بتوانم قامتم را در آیینه

چشمانت به تصویر بکشم ثانیه ها را یکی یکی می شمارم ؟

 

کاش آن روز بیاید که پیشم بیاید تا بهت بگم دوست دارم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 0:6

بعضی ها میگن من هیچ وقت عاشق نمی شم میگن عشق دروغ

 ولی بعضی ها میگن من می خوام عاشق بشم برای این ادما بگم

 که عشق زمان و مکان نمی شناسه و به تصمیمه آدما توجه نمی کنه

 چون این دل است که تصمیم میگیره :

 

عشق نمی پرسه که تو کی هستی فقط میگه ماله منی ...

 

عشق نمی پرسه اهله کجایی فقط میگه که تو قلب زندگی می کنی...

 

عشق نمی پرسه چی کار می کنی فقط میگه باعث میشیقلب من به ضربان بیفته...

 

عشق نمی پرسه چرا دوری فقط میگه همیشه با منی...

 

عشق نمی پرسه که دوسم داری فقط میگه دوست دارم

می خوام برای عزیزم چیزی بگم شماها هم می تونید به عزیزانتان بگین عزیزم

گوش کن:

یک نفر (من)... تو یک جایی... تمام رویاش لبخند تویه .

زمانی که به تو فکر می کنم حس می کنم زندگی واقعا باارزشه.

پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش یک نفر....

یک جایی... در حاله فکر کردن به تویه.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/12 و ساعت 0:5
سلحشورانه

به جنگ احساسم رفتم....

            و با شمشیری خونین باز گشتم......

 

 قلبم را کشته بودم ......

                                 و

  احساسات را...    به تبعید در زمانهایی دور  ............فرستادم

        

            و در دادگاه وجدانم .....

                برزخ تنهایی را محکوم شدم   

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/1 و ساعت 13:22
سنگ....

سنگ شده ام....

                      انقدر گریه مکن....

                                                 آزارم می دهی.....

        به گمانم به هنگام گریه های بی هنگامم....

به وقت بی اعتنائیهایت  به آن همه احساسی که میرفتند تا با مرگ خود آغازی دیگر را به پایان رسانند......

   همان هنگام که اشکی بر احساست چکید....

 

              و من ...  شرمگین ...و.نادم.. با دستانی لرزان....

                              مذاب احساسم را از بی تفاوت احساست می زدودم....

             ....

                                   اری... همان وقت بود

                     که گویی .....باز تابی جادویی بر  ما اثر کرد

                   و من تو  شدم.....

                                               و اکنون می بینم

                                    تو من شدی......!!!

                و حال ........ من  دیگر .............                                          

                                نه " من " را می شناسم.... نه "تو" را

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عباس و حمیدرضا در 2006/12/1 و ساعت 13:21